خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
کورش بزرگ
آرشیو وبلاگ
۱۳۸٧/٢/٢۸
۱۳۸٦/٦/۱٧
۱۳۸٦/٥/٢٧
۱۳۸٦/٥/٢٠
۱۳۸٦/٤/۳٠
۱۳۸٦/٤/٢۳
۱۳۸٦/٤/۱٦
۱۳۸٦/٤/٩
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/۳/٥
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٢/٤/۱٤
۱۳۸٢/۳/۱٧
۱۳۸٢/٢/٢٧
۱۳۸٢/٢/۱۳
۱۳۸٢/٢/٦
۱۳۸٢/۱/٢۳
۱۳۸٢/۱/۱٦
۱۳۸۱/۱٢/٢٤
۱۳۸۱/۱٢/۱٠
۱۳۸۱/۱٢/۳
لینک دوستان
يک دل دريايی با یک آرزو
شيطونک بلا
onsds و نازنین
نیلو >> ادیب الادبا
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
گلوله ی آتشین اسمان سر از پشت کوه بر دمید
و سیاهی شبی تار را نرم نرمک درید
باز شبی را بیدار مانده ام
اما روز خیال خفتن امروز در سر دارد
و شب سر آن ندارد که دست از سرم بردارد
و دیگر نغمه ی "بخوان" در گوشم زمزمه نمی شود
و فرشته ی خیالم همچون همیشه به هر سوی نمی دود
یاد سردی در دلم جان می گیرد و سروشی همدوس
نغمه ی بی رمقی بر سر و پایم می ریزد
نغمه ای سنگین است که به من می گوید
که تو در عصر بتون گم شده ای
تو هم آواره ی این "گردش مردم" شده ای
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧ - کورش بزرگ
شگفتا ...
وقتی که بود نمیدیدم،وقتی میخواند نمی شنیدم. وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد ومی خواند و می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش ...
و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود، از غم نبودن تو می گداخت.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
فریاد ... فریاد... فریاد مرا بشنوید ای خدایان،ای بزرگان،ای توانایان ... با شمایانم ...ای ساکنان کوه المپ... شما که بر دنیا سلطه دارید و عالم در ید قدرت شماست... تو را فریاد میکنم ای <آرس> بزرگ ای خداوندگار جنگ ...ای خدای خستگی ناپذیر،ای جنگ افروز سالیان زیست بشر، تو تنها خدایی هستی که هیچگاه بشر را تنها نمی گذاری تو را سپاس !!!
ای <هادس> بزرگ ای فرمانروای مردگان چندیست رعایای تو رو یه افزایش اند افزایشی بی منت ارینی ها، بی منت خشم ، نامیدی یا خودکشی و فقط از برکت(!) گرسنگی... چندیست خواهران سرنوشت چندان میلی به بافتن ندارند و ریسمان نابافته ی کودکان گرسنه را زود میچینند و از دست <هرا> الهه ی زندگی نیز کاری نمی آید تو را نیز سپاس!!! ای خدای مردگان
و تو ای زئوس بزرگ تو که خدای خدایانی، تو به فریاد ما برس،سالهاست که کرونوس(زمان) تایتان بزرگ و پدر شما ،ما رعایای ناتوان را میبلعد.مگر نه اینکه تو او را نابود کردی و به جاودانی رسیدی پس چرا اجازه می دهی کرونوس(زمان) لحظه های زندگی ما را ببلعد و به کام خود بکشد و ما در تقلای فرار از بلع او باشیم که نکند ما را به دیاری بفرستد که به جای زئوس در زمین پوسایدون در دریاها هادس تلخ خو بر ما مالک شود و از گودال دنیا به چاه دنیای مردگان بیفتیم. مگر تو توانا نیستی؟ مگر فرمانروای خدایان نیستی؟ پس چرا آرس جنگ افروز را به جای خود نمی نشانی؟ چرا هادس فنا طلب را آرام نمیکنی؟ شاید نمی خواهی شاید هم نمیتوانی ... شاید که نه حتما نمیتوانی اگر قدرتی این چنین داشتی همچون کرونوس بر تمام جهان مسلط می شدی ...آری تو و دیگر المپ نشینان جز توجیهی برای سلطه ی سلطه گران نیستید.
و من خدایی یافتم که تنهاست ولی مرا تنها نمی گذارد او خود کرونوس یعنی زمان را خلق کرده اما نه برای اینکه ما را از گودال دنیا به چاه آخرت افکند، که از فرش به عرش رساند کرونوس ما را نمیبلعد که در کنار ما جاری است و زمان وصال به او را به ما یاد آوری می کند .آری شما فرزندان زمان هستید اما فرزندان ناخلف. حاکم هستید اما نه بر دنیای واقعی که بر روح و ذهن آدمی سلطه دارید و من نه تنها شما را نمیستایم که با یاری آن احد واحد با شما میستیزم.
چنین خدایی را میپرستم و به یگانگی او ایمان دارم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
زندگی واژه ای است
واژه ای بی انتها
واژه ای از سحر تا بیکرانها
از شبنم تا دریاها
از غم تا شادیها
از تاریکی تا روشناییها
از رویا تا واقعیتها
و درین فاصله ها شاید بیادت آید که انسانی
پس
ای انسان
بیاموز زیستن را
و عاشقانه عشق بورز به هستی
آنچنانکه شایسته است
با دل دریایی سراینده(آرزو) اینجا آشنا شوید
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بستهاى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمىدانست، ياد داد.
فرارسيدن سالروز مبعث پیامآور وحی، پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفي(ص) را تبريك ميگويیم.



این عکس دقیقا مال ۳۶ سال قبل هست موقع فارغ التحصیلی آقای پدر ... دانشگاه اصفهان هست ۵/۴/۱۳۵۰ در کنار پروفسور گاسپاریان استادشون ... و البته هم کلاسی هاشون...
حالا بعد از ۳۶ سال پسرش هم فارغ التحصیل میشه ... اگه خدا بخواهد

ای فدایش جان ما آن کس که ما را لایق است
ریزه خوار خوان عشق است و همیشه صادق است
مشعلی خواهم که گه سوزان و گه خاموش نیست
کنج آغوشی که نا آرام هر آغوش نیست
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فیزیکدان:
اگه عاشق کسی شدی،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، این قانون جاذبه است
اگه برنگشت، یا مقدار اصطکاک بیشتر از نیروی جاذبه است، یا زاویه برخورد بین دو جسم در زاویه مناسب تنظیم نشده.
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبربلبل بایدش!
این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
طبیعت انسان فراموشی را به دنبال میاره اما بعضی وقتا ما یه چیزای اساسی را فراموش میکنیم و حتی یادمون میره که چنین چیزهایی را فراموش کرده ایم به این داستان توجه کنید:
دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت، بيشتر اصرارميکرد.
عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. دختر کوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در کمي بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. دخترک آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره.»
نظر شما چیه ؟
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
به نظر شما همچین جایی واقعا وجود داره ؟ یا این زاییده یک تخیل زیبا پسنده؟
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؟
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - کورش بزرگ
بايد فراموشت کنم چند يست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود ، آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست تا بعد، بهتر ميشود
فکري براي اين دلِ آرام و غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين
خود را براي درک اين ،صد بار تحسين مي کنم
"کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست !"
اين جمله را با تلخي اش ،صد بار تضمين مي کنم .
آیا ز یادم میرود؟ یا... ؟
این شعر را از اینجا برداشتم ... امیدوارم راضی باشه.
قراره دوباره آپدیت کنم..................... شاید
ای زندگان خوب پس از مرگ
خونین جامه های برگ برگ
در بارش تگرگ
آنان که جانتان را از پویش و رویش رشته اند
تاریخ سرفراز شمایان به هر بهار
در گردش طبیعت تکرار می شود
زیرا که سرگذشت شمارا به کوه و دشت
بربرگ گل به خون شقایق نوشته اند.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢ - کورش بزرگ
به به کلی کلاس: پرشين بلاگ پيشرفت کرده
نمی دومنم چرا با وجود اینکه کاملا بیکارم اصلا حوصله آپدیت کردن و تایپ کردن را ندارم.
از دل و دماغ افتادم بی کاری بد دردیه آدمو بی حوصله می کنه حتی حال ندارم پیام بذارم برا کسایی که سراغشون میرم عجب اوضاعیه!!! امان ازبی کاری!!حوصله شعر و معر هم ندارم. البته استاد هم به همین وضع مبتلاست!! به قول مهران خداشناس(صاحب وبلاگ خداشناسی) میگه:" ما که زیاد آپدیت نمی کنیم هر جا میریم پیام هم نمی ذارم وقتی هم آپدیت می کنیم که چیز به درد بخوری نمی نویسیم یه بارگی در وبلاگ هامون را هم تخته کنیم خیال همه راحت شه دیگه!! ها ".
راستی یه سوال دارم از هر شما که اومدین تو این وبلاگ خواهش میکنم صادقانه بگین :
از کدوم مطلب این وبلاگ تا حالاواقعا خوشتون اومده؟ راستی راستی بگین ها. اگه اختیار تام دست شما بود چه کار هایی انجام می دادید.
اصلا می دونید چیه ایشالله ایشالله اگه جواب ندید نت حرومتون باشه.
شوخی کردم بابا اگه دوست دارید ندونم کی بوده اسمتون را هم ننویسید. قبلا از همکاریتون ممنونم.
راستی ضایعه "تخته شدن وبلاگ دختری به نام پویا" را از صمیم قلب تسلیت میگم 
ایشالله صاحبش هر جا هس سالم و خوش باشه واز همین جا میگم پویا جان "شاد باش و دیر زی".
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢ - کورش بزرگ
چند وقت پیش که داشتم تو وبلاگ های بلاگ اسکی گشت میزدم به این متن جالب برخوردم دیدم بد نیست وارد ش کنم تا شما هم متن رو بخونید و هم با یک یک وبلاگ دیگه آشنا بشید آخه پایین متن نوشته بود "کپی برداری باذکر منبع بلا مانع است" یا یه همچین چیز هایی:
يا ایــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
امیـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير
فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو !
يعنـــی وق وق !
میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !
http://explorer.blogsky.com سفر به اعماق اینتر نت
حتما به این آدرس برید به خصوص اگه در ضمینه وبلاگ نویسی مشکل یا سوال دارید یا میخواهید سفارش لوگو بدید.
اگراينجارا کليک کنيد به اعماق اينتر نت سفر می کنيد
سلام
امروز ديگه می خواهم از زبون خودم چيز بنويسم مگه همش بايد شعر و معر نوشت؟
راستی گفتم معر ياد قضيه ای افتادم که جالبه:
يه روز آقای سعدی استاد سخن را دعوت ميکنن يه مجلسی .قبل از اين که آقای سعدی بر سه يه حاضر جواب از راه ميرسه و بدون معطلی ميره جای آقای سعدی ميشينه.
وقتی آقای سعدی ميرسه ميبينه جاش اشغاله.به يارو ميگه تو کی هستی؟چرا جای من نشستی؟
حاضر جواب ميگه:خودت کی هستی؟
-من سعدی ام.
-خوب من هم معدی ام.
-خوب يه معدی چه کار ميکنه؟
:سعدی چه کار ميکنه؟
-سعدی شعر ميگه.
:خوب معدی هم معر ميگه!!!!!
-خوب يه تيکه معر واسه ما بخون ببينيم ما که استاد سخنيم سر در مياريم
:اول تو يه تيکه شعر واسه ما بخون
-هر غنچه که گل گشت دگر غنچه نگردد
قربان لب يار گهی غنچه گهی گل
:
هر منچه که مل گشت دگر منچه نگردد
قر بان مب يار مهی منچه مهی مل
-
آقای سعدی که خيلی ضايع شده بود متوجه مگسی شد که دور سبيلش ميچرخيد فی البداهه اين به ذهنش رسيد
به حوالی سبيلم مگس طلا نشسته.....
حاضر جواب بيدرنگ ادامه داد
:چو مريض خورده مسهل به لب خلا نشسته
بعد سعدی گفت
-شعر من اسب است و فکرم يال او
می رود در عمق اذهان سايه د ر دنبال او
که حاضر جواب ميگويد.......
مهم نيست اين تيکه هم پای سانسورش
خوب حالا بريد زود يه لباسی چيزی بپوشيد تا بيش از اين يخ نکرديد شرمنده همتونم هنر ما هم همينه ديگه.
امید وارم این را جسارت به ساحت آقای سعدی تلقی نکنید.
از اين حرفا گذشته يه تحقيقی در باب شعرا مخصوصا سهراب انجام شده ديدم حيفه شما ازش محروم باشيد برا همين سعی ميکنم اون را هم وارد کنم
در آخر هم از همه عزيزان که به من سر ميزنن اعم از پيام گذار و نگذار تشکر ميکنم.
اهل زمانه
با خرد، دوش در سخن بودم
کشف شد بر دلم ، مثالی چند
گفتم ای مایه همه دانش
دارم الحق ز تو ،سئوالی چند
چیست این زندگانی دنیا؟
گفت خوابی است یا خیالی چند
گفتم اهل زمانه در چه رهند؟
گفت در بند جمع مالی چند
گفتم اورا، مثال دنیا چیست؟
گفت زالی کشیده خالی چند
گفتمش چیست کد خدائی؟ گفت:
همه ای عیش و غصه سالی چند
گفتم این نفس رام ، کی گردد؟
گفت چون بیافت گوشمالی چند
گفتم اهل ستم چه طایفه اند؟
گفت گرگ و سک و شغالی چند
گفتم آری سزای ایشان چیست؟
گفت در آخرت نکالی چند
گفتمش چیست گفته عطار؟
گفت پندار است و حسن حالی چند
چون بسر خشت لحد خواهی نهاد
خشت بر خشتی چرا باید نهاد
فریدالدین عطار
